"۳۲۶"

خرید بک لینک

کسی نبود...نمی شناختمش...اما آشنا بنظر می رسید...شبیه بعضی ها بود...یادم نمی آید...مثل اینکه داشتم از پنجره ای به بیرون نگاه می کردم یا چیزی شبیه به این...آرام آرام نزدیک شدنش را حس کردم...رویم را برگرداندم و نگاهش کردم...چهره اش مغموم بود...به بیرون از پنجره خیره شد..صورتش مثل ماه سفید بود و کمی هم رنگ رو رفته...معلوم بود که باید حرفی بزنم...با دودلی گفتم: زیبا بنظر میرسی! ...موهایش نسبتا بلند بود و صاف و قرمز...صورتش را برگرداند و نگاهم کرد...با کمی مکث، بغض آلود گفت: می دانم، اما تو نمی دانی!...نگاهمان را از هم بر نداشتیم...منتظر گریه کردنش ماندم...تا اینکه از خواب بیدار شدم...ته دلم خالی بود...انگار یک عمر عاشقش بودم...

" اين منم..."

...این منم...

ما را در سایت ...این منم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 12:24

صفحه بندی